عصرای جمعه برای من همیشه دلگیره؛ حتی اگه تو یه مجلس جشن حضور داشته باشم. اما غروب امروز که در آن اتاقک شیشه ای دست سرد و نحیفش را در دستانم فشردم و بر پوست کبود و زخمی دستش بوسه زدم، دیگه فقط دوست داشتم به کُنجی خلوت پناه بیارم و بُغض پنهانم را های های بیرون بریزم. یک هفته گذشت و من هر بار که فقط برای دل خودم به دیدارش میرفتم، غمگین تر از قبل برمی گشتم. اما امروز همگی عبوس و دلگیرتر از همیشه بودیم. دخترکم پرسید مگه چه خبر بود که این قدر قیافه هاتون دِپرس شده؟ و من مثل همیشه با سکوت مخصوص خود پاسخش را دادم. کاش اجازه داشتم ساعت هایی متمادی در کنارش می بودم و از این فرصت فقط برای نگاه کردنش لذت ببرم. کاش دوباره بیدار شود و شوخی های خاص خودش را به زبان آورد! کاش دوباره بزنه تو دهن کودکم و گریه اش را در بیاره و از این طریق نهایت محبتش را نشان دهد! کاش دوباره مست شوم ( آن گونه که همیشه می گفت)، کاش دوباره ...
وقتی سرحال بود و سالم، هر بار که می خواستم به دیدنش برم، بی حوصلگی، خستگی و مزاحمش شدن را بهانه می کردم، اما این بار که به مدد خدا برگرده خونه؛ به هیچ بهانه ای فرصت دوباره دیدن ، بوسیدن و در آغوش گرفتش را از دست نخواهم داد؛ حتی اگه بی حوصله و خسته باشه و خلوت را ترجیح دهد. هرگز... فقط می خوام دوباره از این بستر دردناک رها بشه، یه بار دیگه گرمی بخش خونه بشه، امید بخش فامیل بشه، می خوام دوباره دستش را بفشارم، اما نه آنجا، در خانه، در بهبودی. خداجونم نمیدونم چی بگم، دوست دارم دست به دامن هر کی و هر چیزی بشم تا شاید امیدی دیگر را برایم به ارمغان آورد، اما خوب میدونم امید اول و آخر فقط تویی و دیگران تنها بهانه اند تا تو قدرتت را نشان دهی ، آنچنان که می توانی اگر بخواهی. پس در این عصر جمعه غم انگیز تنها به تو می اندیشم و نیروی اعجاب انگیز تو.....