بازگشت به درون

 
یک ساعت با ابطحی در اوین
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٥  
عید بود و عیدی امام رضا برای ما، نه آزادی او که یک ساعت ملاقات با او بود ولی باز هم سپاس.
ساعت دوازده ظهر جمعه بود. درب اوین را زدیم و نگهبانی از پنجره ی کوچک میله دار سر در زندان، پرسید شما؟ معرفی کردیم و داخل شدیم. از محوطه ی حیاط رد شدیم و از مکانی که آنجا (مرآتی)، بی رحمانه در خبر بیست و سی او را برای موضوع قرصها، مؤاخذه کرد، گذشتیم. در امتداد راهروی کوتاهی قدم زنان جلو رفتیم و در حالیکه دلهره ی عجیبی داشتم دمپایی او را جلوی اتاقکی که نه سلول او که برای ملاقات ها مهیا کرده بودند، دیدیم و داخل شدیم. برق شادی همراه با اشک غم در چشمان او و ما در هم آمیخته بود تا فضا را آکنده از عشق دیدار و نفرت از ظلم و بی رحمی کند. در چشمِ من او همان ابطحیِ در دادگاه با چشمانی گود رفته و بدنی بسیار لاغر و چهره ای آشفته بود که تنها دغدغه اش آزادی بود نه قهرمان شدن. با آنکه بسیار حرف و درد دل، پیشنهاد و دلداری در ذهن خود ردیف کرده بودم تا در این دیدارِ غنیمت برایش بگویم؛ اما چه کنم که گویی لبانم هرگز نای گشوده شدن نداشتند و من تنها در سکوت، او را که موج غم، ناامیدی و درد در کلمات و نگاهش دیده می شد، نظاره گر بودم و غصه ها و نگرانی هایش را شنونده. دلم می خواست تنها به دوربینی که گوشه ی اتاق آویخته شده بود، زُل بزنم، نفرین کنم و دادخواهی....
مدام خانواده اش را به آرامش و پرهیز از هر اقدام تحریک آمیزی دعوت میکرد و این نگرانی عمیق که خانواده اش هم به سرنوشت او و دیگر دربندان دچار شوند، به شدت آزارش میداد. از دوستان هم حزبی اش گلایه داشت که چرا آن چنان که باید حمایتش نکرده و گویی به نبودش عادت کرده اند. و من او را حق میدادم. وقتی دستت از هر جا و هر کسی کوتاه است و تنها می بایست به اوامر یکی گوش دهی و آن چنان که او می خواهد رفتار کنی، طبیعی ست دلت از همه ی آنهایی که آزادند و در عمل اقدام جدیی برای رهاییت نمی کنند، بگیرد و آزرده شود. و آنچه که مرا به شدت غمگین کرد این حس او بود که ما دیگر فراموش شده ایم. احزاب و یاران بیرون و حتی مردم، همان دو ماه اول بود که پیگیر آزادی ما بودند و ظلم مشهودی که به ناحق در حق مایی که تمام تلاش مان عزت و سربلندی کشورمان بود. از دید او بیرون از زندان امثال او از یادها رفته اند و نبودشان برای همه عادت شده. چنین نگاهی از انسان فردی افسرده و ناامید خواهد ساخت و این برایم بسیار دردناک است.
با آنکه گاهی ته دل خود به نوشته های سایت و اعترافاتش خرده می گرفتم، اما وقتی حال و روز و ناراحتی اش را دیدم و این سوال پر سوزش که آخر به چه جرمی! مگر چه کرده بودم! کجای رفتارمان بر هم زدن امنیت بود! و ..... با تمام وجود به او و امثال او حق دادم که در چنین شرایطی هر حرفی بزنند و هر رفتاری را برای آزادی شان انجام دهند. با تمام وجود حس کردم که محال است کسی بتواند بدون اینکه دقیقا به جای آنها باشد، بگوید درک شان می کنیم ولی باز هم نباید این چنین بگوید یا بنویسد! وقتی از روزهای سخت اوایل زندانی شدن می گفت و اینکه با تلقین و تهدید هایی که به او شده بود، تنها خواسته اش زنده ماندن بود و بس، تصور اینکه یک روز را در چنین فضایی بالاجبار بمانم، مو بر تنم سیخ می کرد. بعضی حرفها و حس ها هست که واقعا تا خود درگیرش نشوی، هرگز توان درکت نیست.
چندین پیشنهاد برایش داشتیم که اوقات سخت خود را بدان ها مشغول کند تا دشواری ایام بر او کمتر چیره شود؛ ولی آن چنان که توصیف می کرد دیگر ذهنش را یارای هیچ تأمل و اندیشه ای نبود. گویی ذهنش تهی از هر خاطره ای بود. می گفت هرگز توان تمرکز بر موضوعی خاص را ندارم.
کمتر از یک ساعت حضورمان، با چشمانی اشک الود، به سرعت چشم بر هم زدن گذشت و چه حس غریبی داشتم زمانی که اتمام وقت را یادآوری مان کردند و او را دیدم که این چنین سراسیمه و بیقرار با مسئول مربوطه تنها برای پنج دقیقه بیشتر چانه میزد و اصرار می کرد. این دیدار کوتاه هم گذشت و با تمام شوقی که قبل از ورود داشتیم، تنها کوله باری اندوه و درد مضاعف بر جانمان ماند. این نیز بگذشت و من ماندم و این سوال بی جواب که به براستی تاوان این همه درد، تنش و ظلمی را که بر روان این زندانیان بی گناه و خانواده هایشان، تحمیل شده، کدام مسئولی که این روزها شعار نقد پذیری سمبلیکش گوش فلک را کر کرده، خواهد پرداخت و در کدام دادگاه عدلی؟!؟ کاش او را که مبارز قبل از انقلاب و بعد آن بود، اندکی مجرم و بر هم زننده ی امنیت ملی میدانستیم، تا کمی دلمان را تسلی دهیم که گنهکار است و باید متنبه شود. ولی واقعا به کدامین دلیل پنج ماه از زندگی این عزیزان غارت شده و آزادانه زیستن شان این چنین غریبانه به بند کشیده شده ست؟!؟
این همه نوشتم، اما گویی این خواست و اصرارِ ابطحی عزیز را فراموشم شد، که ننویسیم و نگوییم در زندان شرایط بر او سخت است، حال چرا؟ نمیدانم. من نیز خواهم نوشت که آنجا، آری زندان بود با همه ی ویژگی های یک زندان، اما از نوع اوینی نه کهریزک.
خدایا تو خود او را آرامش عطا کن و ما را صبوری

کلمات کلیدی:
 
پایان شب سیه، سپید است
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٤  

آن شب دخترک این جا بود.آن شب که پدر زنگ زد و او با پدر سخن گفت.من اضطرابش را در برابر صدای پدر، غصه ی چشمانش و اشکی که به پهنای صورت می ریخت، را دیدم.و شنیدم صدای پدر را از آن سوی خط که می گفت:دخترم باید قول بدی ناراحت نباشی، غصه نخوری، اگه ناراحت باشی به منم سخت تر می گذرد.و دخترک چشمان پراز غم و اشکبارش را پاک کرد و گفت چشم بابا. شما هم مواظب خودت باش.

طفلکِ عزیز! آنها که خوب کار بلدند، قطعا از پشت خط، صدای اشک آلود تو و تلاش پدر برای آرام کردنت را شنیدند.من نیز اشکت، نگرانیت و اضطرابت را دیدم، اما هرگز نخواهم دید آن شب و شب های دیگر بر پدر در آن اتاقک تنها، وقتی به تو و صدای پر غصه ات می اندیشد، چه گذشت و چه می گذرد.

میدانم که در آن دل کوچکت ناگفته هایی بسیار داری.حرف هایی که دوست داری فریاد بزنی و همه را از آنها مطلع کنی.اما خوب میدانم حتی به صمیمی ترین دوست خود نیز نمی توانی بگویی که در ملاقات با پدر بر تو چه گذشت، آنجا چه دیدی و چه شنیدی! میدانم که حتی تو نیز محکوم به سکوتی! تویی که تمام تلاشت آزادی اوست، هر ملامت و سرزنشی را می شنوی و به جان میخری، و با آنکه هزار جمله ی دردناک در توصیف شرایط روحی خود و پدر و واقعیت های کتمان شده  داری،سکوت می کنی و  دم نمی زنی. چرا که گفتندت، اگر پدر گفت جایم خوب ست، حالم خوب ست، دردی ندارم، حرفها حرف خودم ست، تو نیز همان ها را تکرار کن تا هم او زودتر برگردد و هم تو متهم نشوی.آخر آنها چگونه این ننگ را بپذیرند که حتی فرزندان این پدر نیز او را این گونه باور نمی کنند؟! پس تکلیف مردمی که آنها می خواهند با تمام وجود این انسان را همین گونه قبول و باور کنند،  چه می شود؟!

و تو، تویی که هنوز در قلب کوچکت یکرنگی و صداقت موج می زند، به جای تکرار دیکته ی پر غلط و دورغ آنها، تنها به سکوت بسنده می کنی.نازنین!خانه ی جدید پدر را دیدی؟ پسندیدی؟ اسباب و وسایل جدیدش را چه؟ بروجردی می گفت، او در اتاقش تلویزیون دارد، بگو که پدر گفت هرگز حوصله و اعصاب تماشایش را ندارد.بروجردی گفت، او یخچال دارد، بگو که در یخچالش چه حجمی از قرص و دارو را دیدی.راستی در اتاقش بالشی هم دیدی؟!بگو که پدر را در این خانه ی جدید، پدری مضطرب، آشفته و با اعصابی درهم دیدی!راستی باز هم هدیه ات برای پدر مُشتی داروی جدید بود؟!دارو تا بخورد، شاید کمی آرام ترشود.شاید گذر زمان را سریع تر حس کند، شاید خوابش بیشتر شود و احساس دشواریش کمتر، دارو بخورد شاید بر ذهن آشفته اش تسلط بیشتری یابد، شاید دردهایی که هرگز قبلا نداشته، ملایم تر شود.

دخترکِ عزیز!برایم گفته ای، اما باز هم بگو از لحظه ی خداحافظی!آن هنگام که جلوی چشمانت، تو آزادانه به بیرون هدایت شدی ، در حالی که درِ اتاق بر روی پدرت قفل زده شد، چه حسی داشتی؟ وقتی صدای بسته شدن و قفل شدن در را می شنیدی، بر روان آزرده ات چه گذشت؟! از بُغض و  اشکی که سعی در پنهان کردنش داشتی، تا پدر غمگین تر نشود، بگو. باز هم بگو از اینکه تو آزاد بودی و پدر جلوی چشمان پر اشکت محبوس ماند، چه حسی داشتی؟

راستی تنها درد پدرت این بود که در اتاقش یخچال و تلویزیون نبود؟ برای همین آن حرف ها را اعتراف کرد!آنها چه می اندیشند!اعتراف کرد تا دیگر با چشمان بسته پیاده روی نکند؟! تا آزارهای بچه گانه شان فقط تغییر شکل یابد؟!اما تو ای دُرداانه ی بابا، باز هم صبوری کن، صبوری. چرا که پایان شب سیه، سپید هست.


کلمات کلیدی:
 
تظاهرات غیر قانونی و میلیونی
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٦  

امروز یکی از حاضران که در تظاهرات غیر قانونی و میلیونی مردم تهران در اعتراض به نتایج انتخابات، که نه تنها هیچ پوشش خبری نداشته بلکه از همه ی راه های موجود برای دور نگه داشتن مردم ازاطلاع یافتن آن، استفاده شده بود،  شرکت کرده بود ، فیلم هایی گرفته بود که بخشی از شعارهای مردم را از میان فیلم ها اینجا برایتان می آورم.

وقتی جمعیت به ساختمان  وزارت کار رسیدند می گفتند: وزارت کار، این همه بیکار؟!

وقتی جمعیت به تعدادی از روحانیون برخوردند، شعار می دادند: روحانی با غیرت تشکر تشکر، و روحانی باغیرت، حمایت حمایت!

وقتی به پلیس میرسیدند می گفتند: نیروی انتظامی، حمایت حمایت! توپ ، تانک، بسیجی، دیگر اثر ندارد!

در بین راه آسمان ابری شد و باران بارید و مردم شعار می دادند: صل علی محمد، اشک خدا درآمد!

و برخی شعارهای دیگر:

فلسطین رو رها کن، فکری به حال ما کن!

برادر رفتگر، محمودو بردار ببر!

تا احمدی نژاده، هر روز همین بساطه!

دروغ گو دروغ گو، 63 درصدت کو!

گفته بودیم اگر تقلب بشه، ایران قیامت میشه!

احمدیه بیچاره، بازم میگی فوتباله؟!

احمدی به هوش باش، ما مردمیم نه اوباش!

تقلب یه درصد، دو درصد، نه پنجاه و سه درصد!

هاله ی نورو دیده، رای منو ندیده!

نصر من الله و فتح قریب، مرگ بر این دولت مردم فریب!

ما خار و خاشاک نیستیم، مردم ایران هستیم!

نترسید نترسید، ما همه با هم هستیم!

هر شب ، 10 شب، الله اکبر!

و شعارهایی بسیار آشنا از جمله با حسین، میرحسین و احمدی بای بای!

این ها تنها بخشی از شعارهای ملت خلاق ما بود که اکثر آنها فی البداهه و با توجه به اقتضای مکانی ساخته شده بود.

خدایا شکرت از این همه مردم با وفا و فهیم و دوست داشتنی ما.


کلمات کلیدی:
 
به یاد نسیم
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۳  

دلم برای نسیم تنگ شده. دخترک 13 ساله  عقب مانده ی ذهنی،  که در دوران دانشجوییم در پایین ترین نقطه ی شهر یافتمش و برای انجام مصاحبه ی عملی برای درسی 3 واحدی به منزلش رفتم. چه زندگی فقیرانه ای داشت! مادرش دکتر خطابم می کرد و با التماس خواستار کمک من به دخترش بود تا بتواند او را برای ساعاتی از روز به مرکز توانبخشی بسپرد، اما بیمه نبود و بضاعتش نمی رسید و من گر چه تلاش کردم اما نشد. چقدر از آن لِگوهایی که برایش هدیه برده بودم ذوق زده شده بود!!

دلم برای بیماران آسایشگاه شهید محلاتی تنگ شده. برای آن مردی که در ملا عام با مدفوعش بازی میکرد یا او که کاملا برهنه در حیاط محوطه گردش می کرد! استاد همراهمان می گفت بند دور شیرینی را پیش خود نگهدارید چون برخی از اینها از هر فرصتی برای خودکشی و خفه کردن خود استفاده می کنند.

دلم برای بیماران بیمارستان روزبه تهران نیز تنگ شده. برای آن جوانی که با گریه و التماس درخواست می کرد تا باور کنم که او پیامبر است و از سوی خدا آمده ولی دیگران او را دیوانه می پندارند! برای مادری که پس از 3 بار اقدام به خودکشی تحت مراقبت ویژه بود!

دلم حتی برای آن جوان دو جنسیتی تنگ شده،  که دیگر تغییر جنسیت داده بود و حالا به عنوان یک مرد قصد ازدواجی عادی داشت و به عنوان کِیسی عملی سر کلاس مان آورده شده بود!

دلم برای سادگی، بی قید و بندی و لطافت روح همه اون آدمایی که  تشنه ی محبت بودند، تنگ شده. تنها با لبخند و نوازشی  و جعبه ای شیرینی، چنان شاد می شدند و شادت می کردند که در پوست خود نمی گنجیدی!!

دلم از این همه تبعیض می گیرد! از این همه بی عدالتی! کفر نمی گویم اما حال که بی آنکه خود بخواهند و خود بدانند این گونه اند، چرا ما عاقلان و با شعوران از اندک یاری خود، آنها را بی نصیب می کنیم؟! فقط کافی ست ساعتی از وقت خود را برای با آنها بودن کنار بگذاریم، خود نیز غریبانه و غمگینانه از شاد کردن آنها،  شاد خواهیم شد.

راستی فرق یک انسان عاقل و عادی با یک عقب مانده در چیست؟ تنها اینکه فرد عقب مانده بهره ی هوشیش از یک سنی دیگر رشد نکرده اما فرد عاقل متناسب با سن شناسنامه ای، سن هوشیش نیز رشد می کند. نسیم تنها قدرت درکش در سن 3 سالگی متوقف مانده بود. همین و بس!  


کلمات کلیدی:
 
اخلاق اینترنتی
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢  

همه ی ما میدونیم که رعایت اخلاق در هر زمینه ای نشانه ی شخصیت و  سلامت انسانی مان است و این موضوع ارتباط چندانی به دین و مذهب مان نیز ندارد و میشه انسانی بود بی دین، اما  با اخلاق انسانی. و البته اینکه چرا اصولا عادت داریم  کمتر در مقوله های مختلف اونو بکار ببندیم، خودش سوال بزرگی ست!! اخلاق در روان شناسی که شاید یکی از مهمترین هایش،  رعایت رازداری ست، باعث ایجاد ارتباط قوی و اعتماد دو طرفه در جریان درمان می شود. وقتی داستان، داستانِ گرفتاری روح آزرده ای ست در جسمی آزرده، که صاحبش در جستجوی علاج،  دست مدد به  سوی درمانگر دارد، دیگر کمترین اخلاق، همین رازدار بودن درمانگر است. اخلاق در اجتماع نیز مصادیق زیادی داره که از جمله ی آنها ایثار، یاری رساندن، بخشش و عدم قضاوت یک جانبه، نسبت به هر فردی ست که سزاوار آن باشد؛ منهای توجه به دین و مال و وجهه ی اجتماعیش. از اخلاق در سیاست هم همان بهتر که ننویسم، چون باعث شرمندگی طیف عظیمی خواهد شد، البته احتمالا.

اما هدف اصلی این نوشته توجه به (اخلاق در میان کاربران استفاده از دنیای مجازی)  ست. چند روز پیش از مجری یکی از شبکه ها شنیدم که می گفت: " امروزه سی دی همان قدر مُد است که شلوار دَم پا گشاد مُد". با امکان استفاده از دانلود برای انواع موسیقی، نرم افزار و فیلم در نت، واقعا تهیه و محافظت از سی دی یواش یواش داره در کشور ما هم از مُد میفته چه رسد به کشورهای متمدن تر. اما نکته ی مهم، روش استفاده از دانلود است که چقدر اخلاقی ست یا غیر اخلاقی. استفاده از دانلود غیر مجاز که ناشی از عدم رضایت سازندگان آن اثر و ضرر رساندن به شرکت هایی ست که حامی آن اثر هستند، هر چند در کشور ما امری بدیهی و سهل و عرف پسند شده، اما در واقع رفتاری ست بس غیر اخلاقی. ولی در بسیاری از سایت هایی که بینندگانی بین المللی دارند، تحت شرایطی امکان دانلود وجود دارد که در آن صورت مشکلی پیش نخواهد آمد. مثلا دریافت اندکی پول، یا  امکان دانلود یکی از موزیک های سی دی، و اجازه ی دانلود ما بقی  آن به صورت فروشی. و انواع راه های دیگر.....

به هر حال ما ایرانی ها چون معمولا خودمان را تافته ای جدا بافته و مستثنی میدونیم، همیشه انواع موزیک و فیلم و نرم افزار را با مدد از قدرت تفکرمان دانلود می کنیم و البته وقتی سایت های این چنینی که امکان این دانلود رایگان را به آسانی کف دست،  مهیا کرده اند، نیز به وفور یافت میشه، چرا که نه؟؟؟!!!  از حق نگذریم خیلی از سازندگان اثر، بزرگوارانه خیال باطل،  به خاطر محدودیت هایی که ایرانی های داخل ایران دارند، این اجازه را به این گونه کاربران با کمال میل داده اند. اینم یه جور ایثاره دیگه!


کلمات کلیدی:
 
هست ها و بایدها
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٦  

 

دیشب در جایی گزارشی رو می دیدم از مردم مصر و آیین های دینی شان. یکی از این آیین های دینی، مسابقه هر چه بیشتر و عمیق تر  پینه بستن پیشانی ست از سجده ی زیاد، که آن را نشانه ی زهد و تقوا می دانند. این رویه که حتی در قشر فرهیخته و دانشجوی مصری نیز رواج یافته، مایه ی افتخار و ایمان بیشتر آنهاست. البته برخی نیز آن را نشانه ای برای فخر فروشی دینی می دانستند و اظهار داشتند که برخی جوانان عمدا بر روی حصیر خیس سجده های طولانی می کنند، تا این علامت بر پیشانی آنها نقش ببندد. اما براستی این فرهنگ دینی، نشانه ی تقواست یا ریاکاری؟ و یا شاید نوعی مُد روز است اما از نوع مذهبی؟!

با دیدن این گزارش به این فکر افتادم که براستی جایگاه  این گونه تظاهرات دینی در فرهنگ دینی و اسلامی ما کجاست؟ با کمی اندیشه مصادیق بسیار این چنینی را در کشور خودمان خواهیم یافت که ظاهرا رنگ و بوی دینی دارد و در واقع شاید تنها نوعی فخر دینی فروختن، باشد و بس. البته علیرغم وفور این گونه رفتارها، به لحاظ محدودیت های فرهنگی و اجتماعی، ترجیح میدم شخصا از بیان مثال در این زمینه خودداری کنم، ولی شما اندیشه کنید و قضاوت. ما که دین و مذهب مان را ارجح میدانیم، چگونه در پناه این گونه ظواهر،  به نام دین رفتارهایی انجام می دهیم که......


کلمات کلیدی:
 
یکی بود یکی نبود
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢  

سال گذشته مثل این امروزی من بودم و عزیزانی که دیگر امروز نیستند. آن موقع نه چشمانم این همه بارانی بود و نه دلم این چنین غمگین و نه دلتنگی هایم این قدر غریب. اما  امسال، این روزها، منم و اندوه حسرتِ رفته هایی که تنها  خاطراتشان تسلی بخش روح آزرده ام است.

و سخنی با شما دخترکانم...

عاطفه و عارفه ی عزیزم، امروز که هنوز منی هستم تا گاه با تشویق و تحسین هایم، پر غرورتان کنم و گاه با انتقاد و تذکرهایم، دلگیر ، کوله بار عقل و احساس و مهارت آموزی تان را آن چنان محکم و قوی کنید تا اگر روزی منی نبود که در مواقع ضروری، تکیه گاه دشواری ها یتان باشد، هم چنان مثل امروز استوار باشید و با هر نسیمی نشکنید و با هر غرشی نلرزید. و اگر اندکی به زمین خوردید، توان ایستادنی دوباره را داشته باشید.

و تو ای معبود مهربان من، اگر سال دیگر نیز بنا بر بودن من بود، ازت عاجزانه طلب می کنم همه ی آنهایی که خود میدانی برایم عزیزند ، نیز، باشند که مرا توان اندوهی بیش از آنچه که این روزها بر من گذشت، نیست. چگونه فراموش کنم آنان که در آن اتاقک تنگ و تاریک برای همیشه خَفته اند و ما را به فراق خود مبتلا کردند. روحشان شاد. آمین   


کلمات کلیدی:
 
ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٤  

چه دردی ست در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن

ولی در چشم خود آرام شکستن


کلمات کلیدی:
 
گاهی از غصه دلم می گیرد...
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٠  

چه روزگار غریبی ست. حدود یک دو ماه پیش، ایامی را در زندگی شخصی ام تجربه کردم که بسیار سخت و دردناک بود. نمیدونم چرا، ولی ترس عجیبی بر من چیره شده بود برای از دست دادنی دوباره. این دست نوشته مال اون روزهاست. که بعد از سوگی که این روزها داشتیم یادش افتادم و انتقالش دادم به وب.  

شاید آنقدرها هم که فکر می کنم بد نباشم. راستی بد یعنی چه؟ بد شاید تاثیر گرفتنی عمیق باشد از کوچ پسر عمه، دایی، زن دایی، زهرا، رضا، بی بی، مریم و بابای سمیه که در حدود این یک سال اخیر به من گفتند که  مرگ تنها یک قدم جلوتر از اکنون است. نمیدونم چرا! اما یه حس غریبی دلشوره ای عمیق بر جانم افکنده. انگار رفتنی دوباره را به من گوشزد می کند، کاش  این روزها یکی نرود، یکی از جنسی آشنا. چقدر خرافی شدم! کاش این طور باشد. کاش این وحشت شبانه و دلگیری روزهای من ناشی از روزمرگی باشد و بس.  شاید این دغدغه  ی پر استرس کوچی زودهنگام ، تنها تاثیر پذیریی طبیعی باشد از این همه رفتن های مکرر نزدیکان، که چون خُره ای بر جانم افتاده! شاید خود نیز ندانم که چگونه ام؟! من نیز به زودی خواهم رفت. آنقدر زود که شاید فرصت نکنم همه را دعوت به بخشایش کنم. از آن فروشنده سوپر سر کوچه گرفته که شاید زمانی متهمش کرده باشم به گران فروشی تا پسرکم که به هزار ترفند لقمه ای بیشتر خورانده باشمش یا با هزار قصه بخوابانمش.  من نیز خواهم رفت؛ زودتر از آنی که شاید فرصت نکنم  حداقل از  آشنایانم  طلب بخشایش کنم. من نیز خواهم رفت؛ اما باز هم وبلاگ ها نوشته خواهد شد و خواننده هایی برای دلخوشی نویسنده، جمله ای کوتاه خواهند نوشت. باز هم گدا برای دریافت اندکی پول زنگ خانه را خواهد فشرد. باز هم گنجشکان برای نوک زدن به برنج های خشکیده ته قابلمه به باغچه ی خانه هجوم خواهند آورد. باز هم میلیون ها  تولد در روز اتفاق خواهد افتاد.

امروز در حالی  این نوشته را در لابلای پرونده ی خود یافتم که در غم دوری عزیزی سوگوارم که براستی به معنای واقعی به این جمله که ( خاله ی آدم مثل مادره ) پی بردم و مهمتر اینکه چقدر متاسفم برای آنانی که با چنگ و دندان به این زندگی خاکی دلبسته اند. و چه زیبا با تمام وجود حس می کنم که تنها یادبودی که پس از رفتن بر جای خواهد ماند، زیستنی همراه با نیکی و درستکاری و اخلاص است و بس. آن گونه که یاد خاله ی من، امروز در اذهان بر جای مانده است.   


کلمات کلیدی:
 
در انتظار دیدار
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٦  

 عصرای جمعه برای من همیشه دلگیره؛ حتی اگه تو یه مجلس جشن حضور  داشته باشم. اما غروب امروز که در آن اتاقک شیشه ای دست سرد و نحیفش را در دستانم فشردم و بر پوست کبود و زخمی دستش بوسه زدم، دیگه فقط دوست داشتم به کُنجی خلوت پناه بیارم و بُغض پنهانم را های های بیرون بریزم. یک هفته گذشت و من هر بار که فقط برای دل خودم به دیدارش میرفتم، غمگین تر از قبل برمی گشتم. اما  امروز همگی عبوس و دلگیرتر از همیشه بودیم. دخترکم پرسید مگه چه خبر بود که این قدر قیافه هاتون دِپرس شده؟ و من مثل همیشه با سکوت مخصوص خود پاسخش را دادم. کاش اجازه داشتم ساعت هایی متمادی در کنارش می بودم و از این فرصت فقط برای نگاه کردنش لذت ببرم. کاش دوباره بیدار شود و  شوخی های خاص خودش را به زبان آورد! کاش دوباره بزنه تو دهن کودکم و گریه اش را در بیاره و از این طریق نهایت محبتش را نشان دهد! کاش دوباره مست شوم ( آن گونه که همیشه می گفت)، کاش دوباره ...

وقتی سرحال بود و سالم، هر بار که می خواستم به دیدنش برم، بی حوصلگی، خستگی و مزاحمش  شدن را بهانه می کردم، اما این بار که به مدد خدا برگرده خونه؛ به هیچ بهانه ای فرصت دوباره دیدن ، بوسیدن و در آغوش گرفتش را از دست نخواهم داد؛ حتی اگه بی حوصله و خسته باشه و خلوت را ترجیح دهد. هرگز...  فقط می خوام دوباره  از این بستر دردناک رها بشه، یه بار دیگه گرمی بخش خونه بشه، امید بخش فامیل بشه، می خوام دوباره دستش را بفشارم، اما نه آنجا، در خانه، در بهبودی. خداجونم نمیدونم چی بگم، دوست دارم دست به دامن هر کی و هر چیزی بشم تا شاید امیدی دیگر را برایم به ارمغان آورد، اما خوب میدونم امید اول و آخر فقط تویی و دیگران تنها بهانه اند تا تو قدرتت را نشان دهی ، آنچنان که می توانی اگر بخواهی. پس در این عصر جمعه غم انگیز تنها به تو می اندیشم و نیروی اعجاب انگیز تو.....


کلمات کلیدی: